لسان الملك سپهر

214

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

رضا داد . پس آن حضرت كاروانيان را پيش نشاند و ايشان يكصد و هفتاد ( 170 ) مرد بودند و جمله از آن طعام سير بخوردند و بحيرا بر سر آن حضرت ايستاده بود و نظاره مىكرد بر كثرت مردم و طعام اندك ، پس در ساعت پيش شد و سر آن حضرت را ببوسيد و گفت : و انت هو و ربّ المسيح و النّاس و لا يفهمون . يكى از مردم قافله با بحيرا گفت : ما بسيار بر تو گذشته‌ايم و هرگز اين اكرام با ما نكردى ، در اين سفر تو را چه افتاده ؟ [ بحيرا ] گفت : من مىبينم چيزى كه شما نمىبينيد و مىدانم چيزى كه شما نمىدانيد ، همانا در تحت اين شجره پسرى است كه آنچه من از او مىدانم اگر شما بدانيد هرآينه او را بر گردن خود مىكشيد تا به وطن برسانيد ، و من شما را از بهر او اكرام مىكنم و مىبينم پيش روى او نورى ميان آسمان و زمين ، و مىبينم مردمى كه مروحه‌هاى « 1 » ياقوت و زبرجد دارند و او را مروحه جنبانند ، و گروهى بر او ميوه‌ها نثار مىكنند ، و اين سحاب كه هرگز از سر او دور نشود علامتى است و صومعه من به سوى او چون دابه همىرفت و اين شجر به بركت او سبز شد ؛ و اين برگها از ايام بنى اسرائيل تاكنون خشك است و اكنون به بركت وى آب آورد و اين همه از آثار پيغمبرى است كه از ارض تهامه خروج كند و او از اولاد اسماعيل عليه السّلام باشد . پس روى با رسول اللّه كرد و گفت : سؤال مىكنم به حق لات و عزّى از تو سه چيز را . آن حضرت از شنيدن اين نامها در خشم شد و گفت : بدين نامها از من سؤال مكن كه من هيچ كس را چندين دشمن ندارم كه ايشان را . بحيرا او را به خداى سوگند داد و از خواب و بيدارى و بعضى واردات آن حضرت سؤال كرد و پاسخ شنيد و جمله را با آنچه خود مىدانست برابر يافت و بر پاى آن حضرت افتاد بوسه زد و گفت : تو آنى كه عرب و عجم طوعا او كرها متابعت تو كنند و لات و عزّى را درهم شكنى و مكّه را مالك شوى همانا روز ولادت تو زمين بخنديد و تا قيامت خندان است و شياطين و اصنام بگريستند و تا قيامت گريانند . پس روى با ابو طالب كرد و گفت : در حفظ و حراست او نيك بكوش كه اهل كتاب با او خصم‌اند و چون او را ببينند بشناسند و زيان كنند . و اين بحيرا بعد از

--> ( 1 ) . مروحه : بادبزن